تبلیغات
روانشناسی کودک - زنگ قصه!
تاریخ : دوشنبه 11 دی 1391 | 11:21 ب.ظ | نویسنده : سارا احمدی :)



موش کوچولو


یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود
توی یه جنگل سرسبز و زیبا زیر یه درخت بلوط قدیمی ،سه تا موش کوچولو موچولو زندگی می کردند .مامان موشی،بابا موشی و دم دراز (بچه موشه)  ، تمام اهل خانواده همدیگه رو دوست داشتن و با اینکه فقیر بودن زندگی شادی داشتند.
هر روز  صبح زود بابا موشه از خواب بیدار می شد و بعد از خوردن یه لیوان شیر و یه کلوچه خونگی که مامان موشه می پخت،کت قهوه ای قدیمی شو می پوشید و راهی مزرعه می شد .اما یه روز...
وقتی داشت پاورچین پاورچین به سمت در میرفت تا کسی از خواب بیدار نشه ،تا دستش رو گذاشت رو دستگیره صدایی گفت:  بابا جون..صبر کن!

دم درازکه یه کلاه خواب  دراز تر از دمش رو سرش  بود دوان دوان خودش رو به پدرش رسوند ،دستاش رو دور پاهای پدرش حلقه کرد و ملتمسانه گفت: بابا جون ..منم میخوام بیام..
بابا موشه با تعجب به مامان موشه و  پسر کوچکش نگاه کرد و گفت: اما پسرم تو هنوز برای کار کردن خیلی کوچک هستی..! 
مامان موشه گفت: دم دراز پدرت درست میگه مزرعه واسه موش های کوچولو خیلیی خطرناک...
اما گوش دم دراز به این حرف ها بدهکار نبود واسه ی همین با خودش فکر کرد و تصمیم خطرناکی گرفت.. 
وقتی مامان موشی داشت بقچه ی ناهار بابا موشی رو آماده می کرد ، یواشکی رفت و تو بقچه قایم شد  و به این ترتیب  به همراه پدرش از خونه خارج شد...
وقتی به مزرعه رسیدن بابا موشی بقچه رو به کناری گذاشت و مشغول شخم زدن زمین شد،دم دراز هم یواشکی از بقچه بیرون اومد و مشغول گشت و گذار شد.کمی که از مزرعه دور شد چشمش به یه سوسک قرمز کوچولو افتاد ،گفت: سلام،تو کی هستی؟ پینه دوز که خیلی مودب بود ،سلام کرد و گفت من خال خالی ام فامیلیم کفش دوزک ،تو کی هستی؟چطوری اومدی اینجا؟
دم دراز ماجرا رو واسه خال خالی تعریف می کنه و میگه که بدون اجازه اومده تو جنگل.

خال خالی میگه: اما دم دراز تو باید به حرف پدر و مادرت گوش می کردی ،جنگل پر از حیوونای پشمالو ی خطرناک هست ،تا دیر نشده زود برگرد و همه چیز رو به پدرت بگو..
دم دراز که کمی ترسیده بود گفت: من فقط می خواستم جنگل رو ببی.... اما حرفش تموم نشد چون خال خالی جیغ زد : دم درااااااز فرااااااار ک.........ن.

دم دراز دید که یه حیوون پشمالو ی گنده پشت سرشه و داره چپ چپ بهش نگاه می کنه..

دم دراز با صدای لرزون گفت : ت...ت...و .... کی هستی ؟چی از جونم می خوای؟
گربه گفت: میووووووو به به چه موش کوچولویی حتمن خیلی خوشمزسسسسسسس
دم دراز دو تا پا داشت ،دو تای دیگه هم قرض کرد و پا گذاشت به فرااااااااااااار،گربه هم دنبالش....
دم دراز جیغ کشید: کم.........ک..
بابا موش با هوش که صدای دم دراز رو از دور شنید پشت یه درخت قایم شدو منتظر شد تا 
دم دراز نزدیک بشه دست پسرش که داشت فرار می کرد رو گرفت وسریع لای علفا قایم شد ،به این ترتیب گربه ی پشمالو اون ها رو گم کرد.
دم دراز که خیلی خجالت کشیده بود سرش رو انداخت پایین و از پدرش عذر خواهی کرد .
به ابن ترتیب دم  دراز جون سالم به در برد و از پدر و مادرش بابت  اشتباهی که انجام داده بود عذر خواهی کرد و فهمید که همیشه باید حرف اون ها رو گوش کنه   :)